آوای بــــی صــــــدا

روز نوشت های من..

کسی هس تا من این احساس گندمو باهاش تقسیم کنم؟؟

تا یکم سبک شم؟

تا یکم آروم شم؟

تا یکم نفس بکشم؟
تا یکم راحت شم؟

هست ؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

تو کل عمرم ٣ بار واسه شام غریبان شمع روشن کردم که ٢ بارش همش خاموش می شد و در کل  آرزوم برآورده نشد.. اما امسال هرچی شمع روشن کردم تا آخرش روشن موند و موند و..تا تموم شد..

پس چرا اولیش برآورده نشد؟؟؟؟

می گن اگه اعتقاد داشته باشی به هرچی!! همون می شه.. منم اعتقاد داشتم و دارم..

پس اعتقادمو کور نکن..

آمین..

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱٥ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

اونقد امروز پله های آموزش و اتاق ریس و بالا و پایین رفتم که همه ی اتفاقات بد این چند روز مخصوصا دیروز از یادم رف.. !!
اوخ آخرشم یادم رف ازش بپرسم معنیه اسمش چیه!!
اصن حوصله ی این ایام زجر و ندارم.. اینکه بخواد دوباره اس ام اس و نت و ... قط شه و ..

اه اه

باید ٣ تا ویش واسه کلاسه امروز بنویسم..

خوابم می یاااااددددد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۱۳ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

بر می گردم سر خط..

باید از نو شرو کنم..

این که آخرش نیست..

یکم سخته شایدم یه عالمه.. اما خربزه ایه که خوردم و حالا باید تاوانشو پس بدم.

خداجونم نزار کم بیارم که می دونم اگه کم بیارم دیگه مردم..

از تنهایی بیزارمممممممممم!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٩ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

می خوام بگم ناراحتم..

چون هستم....

اونقد که دارم خفه می شم..

هی تو..

خیلی نامردی!!!
همین!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٤ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

پسرای دست چپ بد جور منو شیفته ی خودشون می کنن!!
و شاید جذابن!
عجیب هیز شدم این روزا!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

هنوز ذهنم درگیر خواب ظهرمه...

به دعوای منو آذی و نگاه کردن بی احساس مامان و بابا

به اینکه بابا میگف گناه داره.. موهاش قشنگه و بعد در کمال خونسردی رد می شد تا من کتک بخورم و دری وری بشنوم..

به اینکه چقدر توی خواب گریه کردم و داد زدم و از خدا آرزوی مرگ کردم..

به گریه ی بعدش..

به اینکه چرا  تا 20 مین بعد از بیدار شدن تو حس خواب بودم و از ترس و عصبانیت و ناراحتی گریه می کردم..!

آخ که چقدر زجر آور بود اون لحظه...

و بعد تر از اون  به حس اینکه شاید دارم دیوونه می شم..

شاید!

** چرا کسی نیس برای من؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

تمام طول مسیر اون آهنگ احمقانه رو

 گوش کردم و

گوش کردم و

گوش کردم و

گوش کردم و

های های گریه کردم...

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

آرتیمان خانواده هم بدینا اومد..

 

کپل مپل خاله!!

تازه ذبحشم کردن..

مامانش می گه خوچل شده.. من که ندیدم هنوز..
** می خواسم برم شمال.. خیلیم می خواسم..

اما دیگه نمی خوام.. امروز خود شمال اومد اینجا.. با اون حال نا گوارم مسیر خونه تا کلاس و پیاده رفتم.. با اینکه خیس و یخ زده بودم اما دلم نیومد کتم و بپوشم..

اما واقعا نعمتیه این بارون..

 

تو راه برگشت به خونه ام اونقد فک کردم که یه لحظه حس کردم همه دارن به فکرام می خندند.. اما خوب انگار اشتباه می کردم.. خبری نبود.. اما نیش خودم که تا بنا گوشم باز بود..!
دیگه حالم از این سرفه های خشک بهم می خوره..

کسی یه راه حل نداره برای تموم کردنش؟؟

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/۱٢ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |


داشتم فک می کردم به اینکه چه کاری انجام بدم که یه کم از هیجان درونیمو تخلیه کنم هیچی به ذهنم نرسید..

یادمه مشهد که بودم هر روزم پر بود از اتفاقات تازه و کارای عجیب غریب که همه رو وادار می کرد به فحش ببندنمو بگن تو بیماری یا کم داری یا ..!!!

خوب بود.. نه ناراحت می شدم نه بهم بر می خوردد. در کل حرف کسی برام مهم نبود..

اما الان!!
گذشت اون زمون!

شاید دلم میخواد صورتمو محکم بچشبونم به یه شیشه جوری که پن شه رو شیشه و اونطرفش ملت باشن و این طرفش من..

وای که چقدر مهیجه!

آخ که چقدر هنوز بچه ام و دلم می خواد بچگی کنم.. شاید هیچ وقت از این بچگی کردنا سیر نشم!!و شایدم هیچ وقت پشیمون هم نشم.. حتی!
کی اهمیت میده!!

** عاشق مامان پری شدم..

عاشق حرکات پر پیچ و تابش و مدل حرف زدنش.. !
و بعدش بدجور شیفته ی جذبه ی این بهزاد شدم. باحاله! خوشمان آمد!

از بازیش نه! از خودش..

به من چی اصن!
*دارم لحظه شماری می کنم واسه 4 شنبه!
یعنی ممکنه اتفاق بدی بیوفته و نزاره من به شادی کردنم ادامه بدم؟
نه.. نفوس بد نزن..

نمی زنم!

نمی دونم چرا از وقتی لاک ناخونامو پاک کردم ناخونام نارنجی شدن..

هم دستم و هم پاهام!

یکی از دوسام گف پاک کن وگرنه قارچ می گیری..

از این حرفش 2 ماهی می گذره!
و از لاکای من 5.6 ماهی!!

فک کنم حتی مکه هم لاک داشتم!
خدا بخیر کنه!!
این فلانی تونس کاری و که من خیلی وقته اندر کفشم انجام بده اما من نه!
ای آوای بی عرضه!
این روزا خیلی هرز می پرم!!
معنیشو نمی دونم اما!
 یادم آمد!
قالبمو عوض کردم تا شاید اندکی تاثیر داشته باشه رو صورت فلکی ستاره هام!

 

یادم رف بگم چقد از پاییز بدم می یاد حتی!!!

با اینکه هواش محشره اما حالش بده.. چندشه!

همینه که هس!

 

یا حق و بعد!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢٠ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

من خانوم خدا هستم..

امشب تصمیم گرفتم تا خدا باشم.. تا خدا بودن و تجربه کنم.. بدون هیچ اجازه ای از کسی!
پس من خدا شدم!

اما خدای خودم.. خودم تنها.. بدون تو و اون و شما و ..!

مرسی خدا از اینکه هنوز نزدی تو گوشم تا بگی بدون اجازه بجای من می شینیو ..

نه بجای تو ! بجای تو برای خودم..

برای فهمیدن شاید بهتر.. شاید سخت تر!
می خوام احساس کنم داشتن همه چیزو بدون سختی و بدون احساس کم آوردن..

احساسی که من همیشه دارم و ازش می نالم!!
امید وارم فکرای شیطونی نیاد تو سرم که اگه بیاد فک کنم کم می یارم..

*** جایی می خوام برای بالا آوردن همه ی افکارم!!!تا شاید راحت تر احساس کنم و فکر کنم!

بجای خودم و برای خودم....

** چقدر تلخم امشب!!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

از حرم که اومدم بیرون رسیدم به حس پوچی مطلق!

شاید در این حد تا حالا حسش نکرده بودم..

 

** مشهد خوب بود.. با اینکه کم بود اما من دوس داشتم..

*اونقد پشیمونم از اتفاق امروز..!

چرا اجازه دادم تا اون اتفاق بیوفته؟

چرا زدم زیر همه ی باورام؟!

چرا همه ی قولایی که به خودم داده بودم و فرستادم به درک؟!

*من دپم!!
یکی بفهمتم!

نتونستم شاید به درک بهتر باشه!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱۱ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

یه مدتی بود یاد مرغ آمین افتاده بودم:


هر وقت مرغ آمین از بالا سرت رد شه هر آرزویی بکنی بر آورده می شه!
و من به یاد این حرف هر لحظه خدا خدا می کردم که مرغ آمین از بالای سرم رد شه تا آرزوم بر آورده شه!
اما غافل از اینکه مرغ آمین من بال نداره!

افسوس.......!

این یه تیکه از قسمته!

قسمت من!
و اما تو خدا :
 بد نوشتی قسمتمو.. خیلی بد!

اصلا ازت انتظار نداشتم!
اما بازم بزرگی ! به اندازه ی تمام بد شانسی های من و بد اخلاقی هام!
دوستت داشتم!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٦ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

دلم یه سگ پا کوتای احمق می خواد..!

که وقتی از چیزی عصبانی شدم سر اون خالی کنم و اون اونقد احمق باشه که نفهمه مشکل اون نیس و مث سگ به پام بیوفته تا ببخشمش!

و منم نبخشمش!!!
چه قباحتی!!
چقد وحشی شدم این روزا!
فک کنم هورمون حیوونیتم  داره رشد می کنه!
اما چه سرعتی!


یادمه بچه تر که بودم یه مدتی افتاده بودم تو مود گاز گرفتن...

هنوز که هنوزه اثراتش و می تونم رو بدن افراد خانواده مشاهده کنم!
اما الان که فک می کنم می بینم خیلی لذت بخش بود!!
یادش بخیر!
تا باشه از این روزای به یاد موندنی و خاطره انگیز باشه!!

 

**دلم می خواد برم بالای درخت توت!!

چرا فصل توت تموم شد؟!

** چرا کسی عروسی نمی کنه که من برم عروسی؟!؟!؟

هوم؟؟

** پست قبلیتو خوندم مهدیه!!
اونقد باش حال کردم که حد نداش!
اما بماند کدوم پست!

** چه جوری تحمل کنم این  همه استرس و تا 2 روز دیگه؟!

دیگه التماس دعا نمی گم و نمی خوام..

اگه خودش خواست می ده اگرم نخواد که دیگه زور نیس که!

نه؟!!

یا حق!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

این پست قراره از ٢ هفته پیش اینجا باشه..

اما بنا به دلایلی که کام داشت نشد..

اما حالا هست!!!!!!!!

من فاتح دماوندم...!
بعد از فتح نیزوا و شب مانی تو کوه !!  دماوند می چسبید!

یه سفر 3 روزه!

عالی بود..

گشت و گزار اون 2 هفته با مجیم کلی چسبید!بامی که هرگز موفق نشدیم با هم بریم.. قرار 1 مرداد! که از بهمن بود..!

خوب بود..

حتی تولدی که تا 3 روز بعدش دپ بودم..

حتی اونم چسبید..

نتایج اومد..!
دلچسب نبود..!
اصفهانم چسبید..

با دختر خاله خانم!

دور دورای قبل و بعد افطار!
زاینده رودی که خشکیده بود و وقتی وسطش راه میرفتیم نه ترس یخ زدن و داشتیم نه ترس. ..!

اصن کلا خیلی چیزا چسبید!
فقط این آخری نچسبید!

مام نزاش برم مشهد..!
بلیطی که پاره شد..!
سورپرایزی که کلی واسش نقشه کشیده بودم..!
شاید قسمت نبود.!

اما امیدوارم سفر هفته ی بعد قسمت با شه و ...!

با یه بنده خدایی صحبت می کردم می گف هر چی از خدا بخوای اگه از ته دل باشه در آن واحد برآورده می شه! اما چیزی که من می خواستم و یکی از 3 تا حاجت اولم موقع دیدن خونه ی خدا بود برآورده نشد..

همه گفتن حکمتی بوده. اما هیچ حکمتی نیست !

هیچی!! با اینکه از اعماق وجودم بود و کلی...!

لطفا برسانید!!

* دلم تنگ شده واسه پارک ملت.. واسه اینکه بند کفشامو باز بزارمو روی جدولای کنارش راه برم..

دلم تنگ شده برای خیلی از اتفاقاتی که حالمو بهم می زدن!

***التماس دعا مخصوص همین روزا!!

یا حق!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

حدودا 30 دقیقه ی دیگه روز ملیه آوا شدنه..شایدم ملی شدنه آوا!!

روز من..

آوا می آید..

آوا آمد..

آوا با دست خالی تر از همیشه آمد..

دپم..

چراشو الله و اعلم..!
شاید واسه تولد..

شاید واسه بزرگ تر شدن..

شاید واسه ...!
حس می کردم باید خوشحال تر از این باشم..

اما نیس..

خوشحالیم نمی یاد..

خسته ام..

خوابم می یاد..

تنها خوبی امشب اینه که مژگانم پیشمه..!
مرسی که هسی و مرسی که اومدی!قلب

اما باید برم حکم... الان تهدید لیلو شنیدم که گف اگه نیاد ...(فلانش می کنم)
تولدم مبارک..

شاید دلخوش کنکی باشه..

خدایا اگه دست و دل بازی و می خوای کادو بدی ترو خدا همون چیزی و که میخوام بم بده..!
لطفا!!
با سپاس فراوان !

         *** @w@***

نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٥ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

آوا برگشت..×
آوا با یک بیماریه دهشتناک برگشت..×

آوا خیلی داغون برگشت..×

مانیتورو دزد برده واسه همین تا اطلاع ثانویه که مام یه مانیتور باهال بگیره کافی نتیم..×

دزد مهربون ما اتاق بابا رو هم جارو کرد..!
نه اتاق نه!
گاف صندوقشو..

پلیس می گه شما دروغ می گید..

آخه کدوم آدم عاقلی ١۵ میلیون می زاره تو خونشو می ره..

اما من نمی گم.. آخه من بابا رو می شناسم..!!!!

پس می گم بابا حقته..×××

پس ماشین من چی؟؟؟

استرس ١ مرداد و دارم..

استرس بعدش و دارم..

استرس ..... و دارم..

من یه استرس با تشدید بزرگ هستم..!
لطفا دیگه به من نگید حاج خانم..

یاد این حاج خانمای ٨٠ ٩٠ ساله می یوفتم که...!

هکذا...

××××التماس دعا کلا!××××!!!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٤/٢٢ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

پاک نمودیمش!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٦ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

بارون دیروز تمام عقده های این چند وقته رو خالی کرد..

یه عالمه دلم می خواس برم زیر بارون 1 ساعت راه برم..

خوشحال شدم..

وقتی برگشتم خونه مث موش آب کشیده شده بودم.. داشتم یخ می زدم.. اما واقعا محشر بود..!

راسی بچه: خودمونیما مچکوک می زنی شدید..!

و در انتها : نفهمیدم چی شد که حسش رفت!

تو  هم   پر

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٤ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

همه ی حرفات

بغض شد

گریه شد

درد شد

عقده شد

کینه شد

نفرت شد

مشت شد

و آخرشم اینی شد که می بینی..

خود کرده را تدبیر نیس!

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۸ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

یه لحظه حس کردم رو هوام.. شایدم فضا..

نمی دونم!اونش زیاد مهم نیس..

مهم اینه که یه لحظه همونجا..!
باورت می شه؟
من که باورم نمی شه..!
اما بودم..

حالم داره از اینجا با این ترکیبات تکراری و قدیمیش بهم می خوره..!
باید یه کاریش بکنم کم کم

وووووییی مرسکه این چند روزه خیلیا بهم زینگیدین..

فک می کردم هیچکی دوسیم نداره.. اما خوچال شدم.

میسی بچه!
میسی مهدیه!
میسی فلانی

میسی فاطیما..!
میسی سحر..!
ووی..!
خوب بود..

اون لحظه همین بود..

نه خاله جون...

یادم نرفته!اما خوب راسشو بخوای عمل نکردم بش.. شرمنده بچه!

آدم جایزوالخطاست!

اووففف

عجب روز کسل کننده ای..

من تنها تو خونه..!

چقد مزخرف!

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٤ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

دهنتو ببند

دهنتو ببند

دهنتو ببند

دهنتو ببند

دهنتو ببند

دهنتو ببند..!!!!!

یه جورایی باید گف خفه شو..!

این دفه ی آخرم بود که تذکر می دادم..

دفه ی بعد عملی نشون می دم که چه جوری دهن مبارکتو ببندی و هر جایی باز نکنی..

مفهوم شد؟؟؟


طبق روال معمول !عزیزان من..!  التماس دعا!

یا حق

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

این پستم بنا به دلایل مزخرف حذف شد..!
بی خیال همش!

نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۱۸ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |


Design By : Night Skin