آوای بــــی صــــــدا

روز نوشت های من..


شما که سواد داری ،
لیسانس داری ،
روزنامه خونی
با بزرگون می شینی،
حرف میزنی ،
همه چی می دونی
شما که کله ت پره ،
معلّم مردم گنگی
واسه هر چی که می گن جواب داری ،
در نمی مونی
بگو از چیه که من ،
دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته ،
می شینم دلم گرفته
گریه می کنم ،
می خندم ،
پا میشم،
دلم گرفته
من خودم آدم بودم ،
باد زد و حوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
عمر من کوه عسل بود ولی افسوس
روزای بد انگشت انگشت اونو لیسید
بعد نشست تا تهش رو خورد ..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

گیر کرده ام در لجنزار تنهایی


پرهای غبار آلود کلاغ ها


روی سرم سنگینی میکند


سبزه ها نظاره میکنند


گه گاهی هم


در برابر عظمت باد


تعظیم میکنند


در این بیشه زار


هنوز شعاع نوری از آسمان میتابد....


انگار بوی تعفن میدهد دهانم


مرگ دنیا فرا رسیده


سالهاست زنی در من مرده است ...


روانی
نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

خوشم نمیاد پستای احمقانه و بچه گانه و عشقولانه ی فیسبوکی و چرند بزارم..

اما بعضیاش توصییف حالت هستن..

میگن که چه مرگته..

با کسی رابطه ی احساسی بر قرار کن که...
نه تنها افتخار میکنه که تو رو داره
بلکه حاضر هر ریسکی رو بکنه
که فقط کنار تو باشه ... ♥

مث این ..



نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٥ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

حصارِ تمام
فلسفه های بی منطقت را
زیر بارانِ عشق و احساس
پاک خواهم کرد
خواهم شست...
با چتر و بی چتر
فرقی نمیکند
فقط بیا..

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

از انتظار بیزارم..

از اینکه زمان انقد کند میگذره بیزارممم..

از خیلی چیزا بیزار شدممم!!

کاش میشد کاری کرد..

کاش می شد..

دلم ... قلبم... وجودم..

شکست!!!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

به قدر خاکستر شدن سیگاری فرصت داری
که دست بیاندازی دور گردنم و …
سیگارت را گیرانده‌ ام
زودباش !
دست‌هایت را حلقه کن دور گردنم !
نگاهم کن
مرا به اسم بخوان
لب‌هایم را برای بوسه‌های تو نگه داشته‌ ام …
سیگار را بی‌ این‌ که بوسیده باشی
خاکستر می‌کنی و
می‌ اندازی زیر پاهای رهگذری
تا فرصت را تمام کند
تا دست‌هایت را
حلقه نشده دور گردنم از من بگیرد
تا لب‌هایم را …

سیگار دیگری آتش می‌زنی !
به یاد فرصتی که از دست رفت
و من بوسیده نشده
خاکستر می‌شوم....

 

" درویش"

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

چقدر صداها ناهنجار شدن..

چقدر همه جا شلوغ پلوغه..

چقدر تحمل کردن همه جا و همه چیز برام سخت شده..

چقدر کم طاقت شدم..

چقدر ....

چقدر بد...

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

7 صبح بیدار شدم..
سرد بود...
همه میگن گرمه.. اما من سردمه...
بخاری رو روشن کردم..
tvرو هم روشن کردم و لم دادم رو کاناپه و چسبوندم خودمو به بخاری... تا دقایقی پیش...
اینجا وسط کویر... 5 اردیبهشت 90!!!
فاجعه!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٥ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

ای کاش یاد میگرفتیم
اگر در رابطه ای حـــــرمت زیر سوال رفت
برای همیشه با آن رابطه خداحافظی کنیم
و به طور احمقانه ای منتظر معجزه نمانیم

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٤ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

باید مصرف کافئینمو کم کنم..

تازگیا جایی خوندم آدمو بی قرارو عصبی میکنه..

دیگه نمی تونم بیشتر از این تحمل کنم این بیقراریو...

راستشو بخوای باید قوی باشم...!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

تمام خنده هایم را نذر کرده ام
تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا
عطر دستهایت ،
دلتنگی ام را به باد می سپارد . . . .
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٢ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۱ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

اومدم اینجا داد بزنم و به درو دیوار فحش بدم..

همه ی آدمای دورو ورم و ببرم زیر سوال...

دنیا رو رو سر همه  خراب کنم..

رو سر همه..

دیگه نمی کشم...

دیگه هنگم...

بیا سرتو بکوب به دیوار..

منم می کوبم..

بیا تخلیه شیم..

چقدر راه رفتم...

چقدر خسته شدم...

چقدر شعر خوندم...

آخخخخخخخخخخ خدااااااااااا!!!!!!!!!!!

فوت کن تو صورتم....!!! تففففففففف کننننننننننننننننننننننن!

اه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٠ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

 

از اینکه بخوام سردرگمانه و بی هدف بنویسم متنفرم..

اما همیشه همین سردرگم بودنو نوشتناس که آدمو تخلیه میکنه..

دوس ندارم عاشقانه عارفانه بنویسم برای تخلیه کردن خو.دم...

نمی خوام بگم دوریت و دلتنگمو .. عشقم.. سبد سبد به پاتو ...شهر!!!

نه من آدمش نیستم..

دوس داشتی چیکار میکردی الان؟

کجا میرفتی الان؟؟

میخوام برم 1 جا برقصم.. بخندم.. شاد بشم..  

هیجان داشته باشم..

وووووووووووووییییییییییییییییییی

حسشو گرفتم:))

چه احمقانه و راحت آدم میتونه شادی و به خودش تزریق کنه ..

قاه قاه قاه 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۸ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

نو شد..

سال..

همه چی.. 

اما نه من...

از دستم لیز خوردم، افتادم زمین، شکستم. هر تکه‌ام افتاد یک جا. زیر کابینت، پشت یخچال، گوشه سینک. کلی گشتم تا تمام تکه‌هایم را پیدا کردم. فردا صبح باید بروم چسب بخرم، بشینم سر حوصله،  آهنگ گوش کنم و خودم رو بچسبانم.

به نظرت مثل سابق می‌شم؟

نه...

نمی شم..


 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٢ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

 

به دورو ورم نگاه میکنم....

خبری نیس..

اتفاقی نیس..

اما من کمبود دارم..

یه حس خلاء!!

شایدم یه سری اتفاقا یه گوشه ای داره میوفته..

شایدم اون یه سری اتفاقا که افتاده تازه داره اثر می کنه... اما نمیشه گله کردوو نمیشه غر زد..

دوس ندارم..

من بازم عصبی شدم...

اه..

کنترل چیز خوبیه..

کاش منم داشتم...!!

  •  

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱٧ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

از اینکه اومدم اینجا هدف خاصی ندارم..

از اینکه اومدم اینجا قرضی هم ندارم..

نمی خوام به چیزی یا جایی بریم..

فقط کلافه ام..

سر در گمم..

یه کم تحت فشارم..

یه جورایی حس میکنم مسیرمو گم کردم..

اوضاع بد نیس..

نه..

همه چیز خوبه.. همه چیز سر جاشه...

خدارو شکر..

دیشب خواب دیدم..

خواب دیدم از خونه رفتم... اولش که بیدار شدم یکم ترسناک بود.. اما الان وسوسه شدم...

یکم خوبه.. آدم میتونه رو پاش واسه.. نه .. منظ.رم این نیس هر غلطی می خواد بکنه.. فقط منظورم اینه یه هوایی می خوره به کلش.. یکم آدم میشه.. یکم منطقی میشه..!!!!

باید روش کار کرد.. اما اینا به سردرگمی و کلافه بودن من ربطی نداره...

اصن کمکی نمی کنه.. همش خود گول زنیه...

من زود رنجم.. من حساسم.. من حسودم..

من داغون نیستم.. من فقط..

فقط طبع دخترانم زیادی دخترانه شده...

دیگه مردونه نیس.. دیگه قلدرانه نیست.. دیگه محکم نیس..

من ظریف شدم.... حساس تر از یه دختر بچه..

روزگار بعضی مواقع بد با آدم تا می کنه...

بد کنار می یاد...

من آدم بزرگی هستم..

فقط ..

فقط راهمو گم کردم..

همین...

یا حق! 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۳ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

کاش کمی صبر کنی..

کاش کمی درک کنی..

کاش کمی اعتماد کنی...

کاش بفهمی...

کاش من آش نخورده و دهن سوخته نبدم...

کاش....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

 


 

این روزها
در بطنِ من
زنی‌‌ سکته می‌‌کند
که در هر نفس
زندگی‌ را سخت تپیده است....

تمامِ وجودم قلبی شده که
درد می‌‌کند....



 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

خسته شدم از این همه ناراحتی ها و عصبی شدنای هر ماهه..

از این دپرس شدنا..

از این بیداد کردنا...

که نمی تونم 1 لحظه ام کنترل زندگیمو بگیرم دستم..

من زنم و این عذابه منه..

عذاب..

متنفرم از این بخش زندگیم خدااااااااا..!
اه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی : . " نــــذار برم " . یعنـــــــی بــرم گــــردون ... . سفــــت بغلـــــم کـــن . ... ...

 ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو : . "خدافــــظ و زهــــر مـــار . بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ . مگـــــه میـــذارم بــــری؟!! . مــــــگه الکیــــــــه!!!!" .

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! .

 چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟

 

! ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |


Design By : Night Skin