آوای بــــی صــــــدا

روز نوشت های من..

کاش کمی صبر کنی..

کاش کمی درک کنی..

کاش کمی اعتماد کنی...

کاش بفهمی...

کاش من آش نخورده و دهن سوخته نبدم...

کاش....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

قلبم...

شکست

شکست

شکست

شکستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت

لعنتییییییی 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

 

آخخخخ

قلبم...

بد میتپه...

هنوز استرس دارم...

چه اتفاقی داره میوفته که من ازش بیخبرم..

چرا انقدر ترس..

مث ترس از دست دادن کسی که دوستش داری....

امیدوارم یه حس بی معنی باشه و زود بره...

 

این روزها
در بطنِ من
زنی‌‌ سکته می‌‌کند
که در هر نفس
زندگی‌ را سخت تپیده است....

تمامِ وجودم قلبی شده که
درد می‌‌کند....



 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

خسته شدم از این همه ناراحتی ها و عصبی شدنای هر ماهه..

از این دپرس شدنا..

از این بیداد کردنا...

که نمی تونم 1 لحظه ام کنترل زندگیمو بگیرم دستم..

من زنم و این عذابه منه..

عذاب..

متنفرم از این بخش زندگیم خدااااااااا..!
اه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

چــرا آدمـــا نمیـــدونن بعضــــــــی وقتهــــا خـــــداحافـــــظ یعنـــــــی : . " نــــذار برم " . یعنـــــــی بــرم گــــردون ... . سفــــت بغلـــــم کـــن . ... ...

 ســـــرمو بچـــــسبـــون به سینــــه ت و بگــــــو : . "خدافــــظ و زهــــر مـــار . بیخــــــود کــــردی میگی خدافـــــظ . مگـــــه میـــذارم بــــری؟!! . مــــــگه الکیــــــــه!!!!" .

چــــــــرا نمیـــــفهمـــــن نمیخــــــــوای بری؟!!! .

 چـــــــــرا میـــــــذارن بــــری؟

 

! ...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳٠ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

من...

منتظر معجزه ام..

تا صبح بیدار می مانم...

آی خدا

من..

معجزه می خواهم...!!!

شنیدی؟!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢۱ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

از این به بعد..

از این لحظه..

دیگه هیچی اینجا نخواهم نوشت...

هیچی....

یا حق...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٦ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

امروز تو خیابون دانشگاه کلی زیبایی دیدم..

انگار خدا واستاده بود بالا سرمو برگای درختارو می ریخت رو زمین..

یه لحظه یاد کارتون آن شرلی افتادم که تو اون خیابونه نزدیک خونشون می رفت و برگا زیاد زیاد می ریخت زمین..

انقد لذت بخش بود..

دلتون آب..!!!!!

تا 1 ساعت پیش احساس می کردم همه ی انرژی منفیه دنیا تو وجودمه...

اما الان خالی ام...

امیدوارم همیشه انقد سریع از بین بره..

چون بی جنبه ام...

با همه ی این تفاسیر حالم خوب نیس..

نه ذهنی نه جسمی...!!!!

یه تکون سنگین نیاز دارم..!!!

یا حق..

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٢ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

چقدر بی ارزش بودمو نمی دونستم..

چقدر حرفام بی اهمیت بود..

چقدر سریع آدما از چشم هم می یوفتند...

اه

نفرین به تو که بمن گفتی: تو سخترین لحظه ها کنارتم

دریغ از اینکه سخت ترین لحظه هارو ،خودت برام رقم زدی

 

لعنت به تووووووووووووووووو

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

درست لحظه ای که به وجودت می بالم و خوشحالم از داشتنت جوابمو می دی..!!!

ترجیح می دم بجای این اتفاق 3 ساعت بشینم تو توالت....

واقعا!!

حالم بد شد... باز... بعد از مدتها..

باید مث دخترای خوب و آروم بمونم تو خونه...

درسمو بخونم و به کسی فکر نکنم و کسی و نخوامو قید همه چیو بزنم..

از اینکه دارم به جنون می رسم میترسم..

دسگه هیچ خط تعادلی رو پیش روم نمی بینم...

آقای ایکس یادته یه روز بهم گفتی باید دور این مسائل و خط بکی و من سر سختانه مقابله کردم..

الان مث سگ پشیمونم....

شاید زنگ بزنم بهتو طلب عفو کنم...

از تو...

الان فقط یه زنجیر کم دارم تا به واقعیت گفته هات برسم...

آآآآآآآآاخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢۱ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٤ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٢ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

مث دخترای 18 ساله...

فقط زجه می زنم...

ببین خدا..

منمممممممممم

آاااااااااااااووووووووووووووووووووووواااااااااااااا

بس کن این بازیو..........

من آواااااااااااااممممممممممممممممممممممممم

آواااااااااااا............ دش

توانشو ندارم به جون عزیزمممممممممم

من یه دخترممم..

نه یه مرد....

باش؟

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٠ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

کاش اندکی آرام بودم..

آخخ... دلم آزادی می خواد.. خسته ام از این وضع..

خوردم به دیوار...

خدایا وایسا پشتم.. نزار اتفاقی که ازش می ترسم بیوفته... و اگه به صلاحه که بیوفته آروم... بی صدا.. بی درد... بی زجر.. بیوفته..

مرسی!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

تو

نمی دونی چقد دلم واسه تو تنگه...

من نمی دونم چرا! دلت یه تیکه سنگه..

4 شبه کارم شده ژشت سر هم این آهنگو گوش دادن..

4 شبه دارم سعی می کنم تکلیف خودمو معلوم کنم..

4 شبه ...

اما بیشتر از یه هفتست که...

اه..

بیزار نیستم از زندگی یا از دنیا...

بیزارم از خودم که نمی دونم باید بین عقل و احساسم کدومو انتخاب کنم... بیزارم از این حس که سردرگم تر از همیشم کرده..

شاید واقعا باید برم سراغ یه مشاور..

شاید رسیدم به اون لحظه از زندگیم که باید جدی فک کنمو جدی تصمیم بگیرم...

که چجوری برینم به آیندم...!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

این روزا همش این جمله تو سرم می کوبه و عذابم می ده....

" من آدمش نیستم که آرزوهاتو بر آورده کنم....."

چرا نبودی ؟!

نمی دونم باید با چی و کی کنار بیام...!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٠ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

دلم نمی خواد کسی و که دوست دارم از دست بدم....

هیچ وقت...

به هیچ قیمتی....

فکرشم عذاب آوره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

... غروب شد... آسمان که گرفت،کودکی گریست...غریب...محو شد...صدای گریه اش میان هیاهوی آدم ها...خدا را که دید،عاشق شد...خندید...سالهایی سخت گذشت...درس ها آموخت...جوان شد...پادشاهی که درون خویش را می ستاید...

شب میشود...چه غریب...شب تولد من...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٦ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

نوشتنم شده چرت و پرت نویسی..

احتیاج دارم به یه خلوت بزرگ..

چند ساعت..

نه چند روز...

نیاز دارم..

خیلی خوبه..

آدم کلی به خودش می یاد و کلی فک می کنم و کلی مهربون می شه...

من دختر خوبی هستم..

به همه عشق  می ورزم... نه..نمی ورزم..

دیشب پشت سر یکی از دوسام که بم بدی کرده بود کلی حرف زدم..

امروز صورتم سوخت با چاییه داغ..

امروز دپم..

خوب شاید نیاز دارم بشینم با کسی حرف بزنم..

شایدم نیاز دارم برم سفر یا دور دور باهال..

نمی دونم شایدم همون خلوتمو می خوام.. اه..

من دختر بدی نیسم..

من دختر خوبی ام..

بعضی موقع ها خودمو گم می کنم.. نمی دونم چی می خوامو مشکلم چیه.. الکی به همه چی گیر می دمو همه فک می کنن روانی ام .. اما بعدش میبینم هیچ خبری نبود..

خیلی خرمممم..

من اصن دختر خوبی نیسم..

پ.ن:

نوروزتون پیروز.. ٩٠!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٤ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

adsl قعطه و نمیشه رف تو فیس یوک و این شدیدا ناراحتم می کنه..

پس بنابر این مجبورم بیام اینجا بنویسم..

اینو تو نوت نوشته بودم..

اینکه هروقت فیس بوک بسته شه اینجا باز می شه..

چقدر همه چی تخمی تخیلی می شه..

دلم می خواد برم یه چیز باهال بخورم..

یه سیگار توپم بعدش..

نه من از اون دخترای بی جنبه نیسم..

اما خوب همه ی آدما نیاز دارن مسلما!
منم یکیشم.

و الانم از اون لحظه هاییه که نیاز دارم به این اتفاق..

می دونی 90% مواقع به این حس می رسم که باید یکی و نزدیکم داشته باشم تا وقتی ناراحت می شم بیاد آرومم کنه..

البته من هر روز به این نتیجه م رسما..

اما خوب.. نمیشه..

هرچند من 99% مواقع تو نقطه جوشم..

یا دپرسم.. یا قاطی...

هه

باهالما..

نمونه ی بارز یه دختر وحشی..

یه موقع ها با خودم هال می کنم یه موقع ها از خودم چندشم می شه..

کلا آدم توپی هستم:پی!

از خود راضی:دی

و در انتها خاک تو سمون که عربای داغون ریدن به اون یاروهاشون .. ما احمقا نتونستیم..

خاک تو سرمون و سرشون..

لعنتیا!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |

نمیدونم دقیقا واسه چی اومم اینجا..

دلم واسش تنگ شده بود یا اینکه اومدم دوباره ناله کنم و بزنم تو سر زمین و زمان و بدبختیایه رو سرم..

مث پست های قبلم..

شاید یه جورایی مریض روان پریشم که از اینکارا میکنم و اینقد خودم و زجر میدم..

باید بیشتر بش فک کنم..

غمناک شدم...

١ هفتست که دارم خون خودمو می خورم و پاچه ی همه رو میگیرم و دیوونه تر از همیشم شدم..

نباید اینارو بگم.. که نگن این دختره روانیه.. اما باید بگم تا خالی شم.. تا آخرش بفهمم دردم چیه!!
از امتحان امروز که بد دادم؟

از کمبود محبت که این چند وقته دوباره یادش افتادم..

از گیر دادنای این و اون..

از آیندم که می ترسم ازش!!!؟؟

اصن بزا فحش بدم تا تخلیه شم که انقد اراجیف سر هم نکنم..

نه بزا یکم داد بزنم.. شاید اون خالیم کنه... راستشو بخوای امشب زیاد جیق ویق کردم و فحش دادم.. اما آروم نشدم!!
شاید باید یکیو بزنم..

من دیگه آخرشم..

کلا ....!
اوپس!!!!!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

خوابای قاراش میش دیشبم هنوزم از فکرم بیرون نرفته..

هنوزم درگیرم باش..

چرا اون یاروهه نمی خواست بقیه ی پول بنزینمو پس بده؟

آرتیمان کجا بود آخرش؟

چرا اون پسره که تازه باش دوس شده بودم می خواست بم تجاوز کنه؟

چرا اون خلاف کارا می خواستن منو بکشن؟؟؟

چرا ؟

اه .. خواب آدمم باید اینطوری شه..

هر چند بنده خدا حق داشته..

با اون فشار عصبیه دیروز...

بعد 1 ماه برگردی و بری دانشگاه و استاد اونطوری برینه به حالت و دوستای خوبتم اونطوری تر و مامانت 100 برابر بد تر و اون یارو هم در انتها همه چیزو تکمیل کنه..

ای ....

آها..

یادم رف بگم..

من برگشتم خونه..

بعد 1 ماه بودن بین اون مردم زبون نفهمه دیوونه..

واقعا سر سام گرفتم..

اما خوشحال نیستم از این برگشتن..

اصلا و ابدا!!!

من هنوزم از این دوری می نالم..

اینو یادت نره!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٧ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط آوا نظرات () |

اینجا همه چیز در حد افتضاحه..

این نالیدن نیس..

اما یادم بمونه که از این به بعد حواسم باشه که هم سفرامو بشناسم و بعد تصمیم بگیرم..

با این آدمای خود خواه و دیوونه ی روان پریش تو گورم نباید رفت!

آره!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط آوا نظرات () |


Design By : Night Skin